جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

42-سورپرایز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام جوجه کلاغ من زندگی چقدر جالبه یه روز آدم از خوشحالی خابش نمیبره و قلبش تند تند میزنه ی روز دیگه از ناراحتی و غم و اندوه . ... چقدر این زندگی بالا و پایین داره. ........غم و شادی ........ موفقیت و شکست....... همین الان داشتم با بابات صحبت میکردم پرنده ... اصلا باورم نمیشه ... . از خوشحالی دستم داره میلرزه ... حس میکنم نمیتونم درست حسابی تایپ کنم، صفحه ی لپ تاپم رو از پشت یه  پرده ی اشک میبینم که هر لحظه نزدیکه سرازیر بشه،.... زانیار همیشه بهم میگه که رستا همیشه اشکش دم مشکشه!! مهم نیست چه مناسبتی باشه ،، چه غم چه شادی باید این گریه هارو بکنه!!! میگم منو بابات بر عکس همیم همینه دیگه!!!!!!!!...
16 اسفند 1391

37-بار گناه- داستان چهارم (4)

از این جا به بد داستان یه رنگ و بوی دیگه داره میگیره ، این داستان رو برای جوجم نوشتم ماجرای کامل زندگیم، اشتباهاتم، تجربیاتم ، و احساساتمه..... شاید توش یه  چیزایی داشته باشه که باب میل  خیلی از دوستای گلمون نباشه چیزایی که شاید الان برای خودم هم خیلی دلنشین نباشه و فقط جزو خاطرات و تجربیاتمه .... چه اشتباه چه غیر اشتباه به خاطر همین اسم داستان رو گذاشتم بار گناه ...... داستان خیلی مذهبی نیست .. دوستای خوبی که فکر میکنن که این داستان با روحیات و عقائد شون جور در نمیاد خاهش میکنم که نخونن .، هرکسی به هر حال حق انتخاب داره نمیخام الکی از خودم تعریف کنم یا بیخودی چیزی بگم ،ی دختر ساده و پاک هستم که به عقائد همه احترام...
16 اسفند 1391

41-داستان های خدا (۴)

زنان ایرانی از همون قدیم ندیمها بانمک بودند!!!! تصویر بی نظ یری است از گروهی از زنان دربار قاجاری که گویی دوربین را غریبه نیافته و شکلک ساخته‌اند. با گ ذشت زمان هنوز این عکس لبخند بر لب می‌نشاند. در این تصویر، عصمت‌الملوک دختر دوست محمدخان معیرالممالک و نوه ناصرالدین شاه قاجار در میان بستگانش دیده می شود . برای خواندن داستان های خدا مراجعه به ادامه مطلب کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن .   مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد . سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد . کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت...
15 اسفند 1391

40-هشدار ، خواهش میکنم بخوانید:((

سلام مامانای عزیز این پست فقط برای شماست برای حفظ سلامت و امنیت جانی خودتون.... وقتی که اینو خوندم خیلی مضطرب شدم . .. مخصوصا که الان ایام نزدیک عیده  و روزایی که همه خانوده ها معمولا برای خرید به بوتیک ها و مغازه ها میرن .... از همتون خاهش میکنم تا این مطلب رو بخونید و حتما اونو با دوستانتون و اطرافیان به اشتراک بزارید و اگر نمیدونن بهشون اطلاع بدید از ته قلبم امیدوارم تا تو این ایام با سهل انگاری مشکلی برای هیچ مادر و فرزند و هیچ کسی پیش نیاد خیلی مراقب خودتون باشید     به ادامه مطلب مراجعه کنید ‎ ((بچه ها حتما بخونید اینو توروخدا)) خبر فوری و بسیار وحشتناک وخطرن...
15 اسفند 1391

38-یه جور ناجوری بلاخره همه فهمیدن که شما هم هستی!

سلام تربچه ی مامان همونجوریکه قبلا هم بهت خبر داده بودم دیشب کلی مهمون داشتیم!! حسابی خونه شلوغ شده بود و تو هم تا میشد و در توانت بود حسابی حسابی از مهمونا پذیرایی کردی و کلی مامانت رو شرمنده کردی جلو همه و آبروم رفت .... مامانت هم  از قبل از اومدنشون  حسابی خودش رو آماده کرده بود و یه  لباس شیک و پیک پوشیده بود و یه کمی هم رژ گونه به  لپاش زده بود تا از این رنگ و روی گچی و بیحال دربیاد ..... اما میدونی چیه .... خیلی به خودم زحمت دادم اصلا نیازی به رژ گونه نبود!!! چرا؟؟ یعنی نمیدونی بی تربیت! ! انقدر که شما شیطونی کردی و منم از خجالت آب میشدم تمام مدت عین لبوی پخته شده قرمز ب...
12 اسفند 1391

30-بار گناه ، داستان سوم (3)

اینم داستان سوم بار گناه ، داستان فرشته ی محافظ تو .... باز هم منتظر قسمت های بعدیش باش .... مهدی صدای آهنگو کم کن! .... پدرام دستیگره در رو محکم گرفته بود و به پسر عمش که پشت رول بود چشم قره میرفت...انقدر صدای موزیک بلند بود که ...صدا به صدا نمرسید ، ماشین با سرعت ۱۴۰ تا میرفت و لحظه به لحظه سرعتش بیشتر میشد ساعت نزدیکای ۲ صبح بود و تو جاده خلوت تقریبا هیچ ماشینی نبود... پدرم دوباره داد زاد : الاغ با توام صدارو کم کن میخام ی چیزی بگم ،تا خرخرت که خوردی تو هوام که داری میری گوشتم که نمیشنوه دیگه هیچی دیگه.... .. مهدی صدارو کم کرد و غرولند کنان گفت:آخه نیست که جنابالی اصلا نخوردی .... همیشه هم که  وسط هر عشق و حالی...
7 اسفند 1391

22-بار گناه ،داستان دوم (2)

اینم قسمت دوم ، منتظر قسمت های بعد باش .... - رستااااااااااااا ، بلا بگیری تو دختر کشتی خودتو جلو اون اینه بیا بریم دیر شد!!!، - مامان کیا میان؟؟ - ای وای چقدر میپرسی همه میان ، عروسی پسر عمه ی باباته و همه فامیل هم هستن ...،،، - همسایه  های نزدیکشونم میان؟؟ رادین برادر ۱۹ سالم که هیچ فرصتی رو برای ضایه  کردن من از دست نمیداد بلند گفت: منظوره دخترمون پدرامه ، اره اونم هست گوگولی مگولی ... ، برای بار دهم دست کشید تو موهام و بهمشون ریخت و من با ی جیغ بلند سرش  ، خودمو خالی کردم و با عصبانیت رفتم تو اتاق ... از پشت در اتاق صدای مامان رو شنیدم که به رادین گفت: - دفع ی آخرت باشه با خواهرت این...
7 اسفند 1391

19-بار گناه ، داستان اول (1)

نینی نازم این داستان اوله  . منتظر قسمت های بعدش باش!! قسم  میخورم که چیزی هم جز واقیت ننویسم یکی بود یکی نبود ی روزی زیر آسمون پهناور خدا صبح ،تو ی هوای گرم وسط تابستون ی نوزاد کوچولو پا به این دنیا گذشت ، مادر 26 ساله ی بچه که از ترس دردای بی امان زایمان به سزارین رو آورده بود تو اتاق عمل زیر دست دکتر و پرستارا بیهوش بیهوش بود و هیچ وقت لحظه ی به دنیا اومدن کوچولوش رو ندید ، بابای نینی اما مضطرب و نگران تو راهرو با خونوادش قدم میزد، از هر دکتر و پرستاری که رد میشد سراغ زنش رو میگرفت اما انگار هیچکی جواب گو نبود، چند ساعت کش دار گذشت ، بلاخره مامان نینی به هوش امد و پرستارا دختر کوچولو رو توی بغلش گذاشتن، وقتی که تو سونو ...
7 اسفند 1391

36-هم خیلی خوشحالم هم یکمی ناراحت!

سلام گوجه سبز  تقریبا ۳ سانتی مامان ، اصلا باورم نمیشه که تو حدودا ۳ سانتیمتر هستی!!!!! ۳ سانت خیلی کوچولویه  مامانی جون!!!!!! وااای حتا از فکرش قند تو دلم آب میشه ....۳ سانت!!! یکمی هم استرس میگیرم چون میترسم که اتفاقی خدایی نکرده برات بیفته مامان عاشقته عزیز دلم، دیشب از شوق سلامتیت تا صبح خابم نبرد ، همش دلم میخواست بشینم تا صبح با یکی حرف بزنم و خوشحالی کنم ..... به خاطر همین تا صبح عین جغد بیدار بودم و در حال حاضر شما ی مامان داری با چشمای پف کرده ..موهای ژولیده که هر ۳ مین ی بار خمیازه میکشه!!! داداش آیدین بهم غر میزد که ت...
6 اسفند 1391

34-یه اتفاق وحشتناک ... خدایا خودت به خیر کن:((

از همه ی مامان هایی که تو این زمینه تجربه دارن ، خاااااااااااااااااااااا هش میکنم تا کمکم کنند ،   عزیزم برای هزارمین باره که از خدا میخام تا بلایی سرت نیمده باشه... امروز حدودا نزدیکای یازده و نیم صبح بود که از خواب پاشدم ، دیشبش تا ساعت ۲ نصفه شب بیدار بودم و فیلم میدیدم . از صبحش که پاشدم حس کردم که مثل همیشه نیستم ،کسل و بی حوصله بودم و خسته ..... انگار شبش کوه کنده بودم بلند شدم به زحمت رفتم حموم تا ی دوشی بگیرم بلکه سر و حال بشم...تو حموم زیر دوش آب گرم، بی هالتر شدم طوری که اصلا نمیتونستم وایسم .. خیلی خسته و بی حال بودم، و سرم هم درد میکرد،... به هر زحمت و سختی که بود حموم رو تمومش کردم ... آخراش دیگه داش...
6 اسفند 1391